یک سبد لبخند

 

اين بچـــّه‌ها  از كــودكــي هم‌بـــازي دردنــد

از كودكـــي دلخستــــه از دنيـــاي نامـردنــد

 

اين بچّـه‌ها در حســرت دلگـرمـي يك سقف

در كوچه‌هاي شهـر شب مأيـوس و دلســردند

 

مثل كبوتــرهاي بـــاران خــورده در سـرمـــا

دل‌دل‌كنـــان دنبــال جايــي امـن مي‌گردنـد


زيبـــاست وقتـي مي‌نشينـد برقـي از شــادي

در چشم‌هايــي كـه هميشـه گريـه مي‌كردند


بايــد من و تـو فكــر ايـن انــدوه‌هــا باشيــم

تــا كــه به دنيــايي پــر از احســاس برگردند


غصــه ســر آمــد، پلك‌هاي خستــه را واكن

امشب پــري‌هــا يك سبــد لبخنــد آوردنــد

 

حسين غياثي راوري